تاسیس حزب اصلاح طلبان ساوه و حادثه ناگوار دوم|تاسیس حزب اصلاح طلبان در ساوه در زمان قدیم| تاریخچه حزب اصلاح طلبان

تاسیس حزب اصلاح طلبان ساوه و حادثه ناگوار دوم|تاسیس حزب اصلاح طلبان در ساوه در زمان قدیم| تاریخچه حزب اصلاح طلبان

تاسیس حزب اصلاح طلبان ساوه و حادثه ناگوار دوم

تاسیس حزب اصلاح طلبان در ساوه در زمان قدیم

 

با تاسیس حزب اصلاح طلبان ساوه به تدریج اختلافات سال گذشته تجدید شد . باز شاگردان به جای درس خواندن به جان هم می افتادند و به هم بدگویی می کردند و در کلاس به یکدیگر چشم غره می رفتند . صفا و صمیمیت سال های گذشته جایش را به کینه توزی داده بود . صادق خان و بعضی از پسرعموهایش از یک طرف و چند تن دیگر از انها گروه مخالف را تشکیل دادند و هر یک در دبیرستان برای خود گروهی داشتند .روزی میان دو تن از شاگردان که وابسته به این دو گروه بودند در حیاط دبیرستان نزاع در گرفت . این دو تن الت دستی بیش نبودند و سر نخ در دست کسانی بود که می خواستند باز فضای اموزشی را متشنج سازند .در دست همان دانش اموزانی بود که سال گذشته ان وضع را در دبیرستان به وجود اورده و خود از معرکه گریخته و به دارالفنون رفته بودند .

ظاهرا دعوای ان دو شاگرد تمام شد اما اتش بیاران معرکه بیکار نبودند و فتنه انگیزی می کردند . در بهمن ماه چند روز پس از برخورد این دو دانش اموز نیم ساعت به زنگ کلاس مانده وارد دبیرستان شدم . دبیرستان همان ساختمان مدرسی بود که از چهار طرف دیوارهای بلند گلی داشت . بیشتر شاگردان امده بودند که ناگهان سر و صدایی از در ورودی دبیرستان بلند شد که علیه دبیران شعار می دادند به طرف صدا رفتم عده ای از شاگردان را دیدم که یکی از انان چماقی در دست داشت و شعار می داد . عده ای دیگر با او هم صدا شعار می دادند و به دبیران ناسزا می گفتند دیگری را دیدم که کاردی در دست داشت. از یکدیگر دلیل حادثه را می پرسیدیم .گفتند*اقای صادق شیخستانی دبیر فیزیک را در راه دبیرستان با کارد مجروح کرده اند و او را در دفتر اورده و نشانده اند . من از پشت شیشه نگاه کردم بیچاره شیخستانی را دیدم که با رنگ پریده روی صندلی نشسته بود و به سختینفس می کشید .دلم سخت برایش سوخت . چه می توانستم بکنم .فقط به مسببین این حوادث شوم نفرین کردم .مهاجمین همه دانش اموز بودند . شاگردی هم به دفتر دبیرستان وارد شد و سیلی محکمی بر شیخستانی مجروح وارد کرد .گفتند شیخستانی هنگامی که از منزل به دبیرستان می امده دانش اموزی که در مسیر او کمین کرده بود از پشت به او حمله می کند و با ضربه کارد او را به سختی مجروح می کند . شیخستانی به زحمت خود را به دفتر دبیرستان می رساند . در انجا هم به دست شاگرد حق شناس دیگری سیلی می خورد!

شاگرد دیگری به نام امیر عباس ضیاء امیر حسینی را هم یکی از خویشان خودش مجروح ساخت و برادر وی موسوم به ایرج (حسام)ضیا امیرحسینی نیز از دست مهاجمین به زمین ورزش که جنب حیاط دبیرستان بود گریخت و از دیوار شمالی به کوچه ی مجاور پرید و از ضربات چماق داران در امان ماند . دانش اموزان مهاجم در محوطه ی دبیرستان در حالی که بعضی از انان چماق در دست داشتند علیه دبیران شعار می دادند و ناسزا می گفتند . با اینکه بیش از دوساعت این حادثه ی پر سر و صدا و این اشوب در دبیرستان ادامه داشت و تا خیابان هم کشیده شده بود و بیشتر مردم از حادثه اگاه شده و به انجا امده بودند و با اینکه دبیرستان با شهربانی فاصله ای نداشت از حضور ماموران شهربانی هیچ خبری نبود پس از انکه شاگردان مهاجم به هدف خود رسیدند و ان غائله را به وجود اوردند فاتحانه از دبیرستان خارج شدند و با خیال اسوده به دنبال کار خود رفتند تازه سر و کله ی چند نفر پاسبان پیدا شد که مثل کودکان می پرسیدند چه خبر است ؟نزاع کنندگان چه کسانی هستند ؟ شیخستانی را در بهداری بی پزشک و امکانات پزشکی بردند و خواباندند . دیگر هیچوقت او را ندیدیم . دبیران دیگر هوشنگ نگهبان و علی نثری و احمد خواجه نصیر طوسی و سید مصطفی واعظ تهرانی و مهدی مجاهدی و ترابی را هم به شهربانی کشاندند .

اولیاء دانش اموزان نسبت به این واقعه و اینکه حریم مقدس تعلیم و تربیت این گونه مورد هجوم ناجوانمردانه واقع شده به مسئولان سخت اعتراض کردند . ان اعتراض با این مصراع مصداق پیدا کرد .

انچه البته به جایی نرسد فریاد است *واقعا فریاد و اعتراض مردم در پشتیبانی از دبیران به جایی نرسید . شهربانی برای خواباندن اعتراض و صدای مردم چند نفر از دانش اموزان را که محرک و مسبب این حادثه شوم بودند به شهربانی فرا خواند .در انجا چند روزی به عوض محاکمه و زندان پذیرایی شدند و سپس ازاد گردیدند .

بعد از این حادثه وضع دبیرستان بهم خورد ان دبیران لیسانسیه با تجربه برای همیشه از ساوه رانده شدند . جایشان را تعدادی دیپلمه ی کم سواد گرفتند و به قول حافظ *جای انست که خون موج زند در دل لعل                 زین تغابن که خزف می شکند بازارش

براستی که خزف ها را اوردند و بازار لعل ها را کساد کردند و از رونق انداختند .ما هم که سال پنجم علمی بودیم تا خرداد که امتحانات نهایی برگزار شد به کلی کلاسمان تعطیل شد . ان وضع سال گذشته مان بود و این هم از امسال .

امتحانات در خرداد ۱۳۳۲ انجام شد جای بسی افسوس است که از حدود سی نفر دانش اموز یک اقلیت چهار پنج نفری قبول شدند اینان کسانی بودند که سال پیش به دارالفنون رفته و سال چهارم را در انجا خوانده بودند من هم جزء اکثریت بودم .

مردود شدن من علت هایی داشت که از همه مهمتر وضع اشفته دو سال اخر دبیرستان بود که فضای اموزشی را کاملا متشنج و امکان درس خواندن را از همه سلب کرده بود . مخصوصا که در این دو سال بی معلم رها شده بودیم . دیگر وضع خانوادگی من بود که بعد از فوت پدرم یکباره دگرگون شد و من علاوه بر درس خواندن نقش پدری را نیز در مشکلات خانواده ده نفری داشتم چون فرزند بزرگ خانواده بودم بار سنگین خانواده بر دوش من بود . واقعا تک و تنها بودم . دیگر ادامه تحصیل برایم امکان نداشت . به ناچار تقاضای استخدام اموزگاری از اداره فرهنگ ساوه کردم.